مقاتل و زیارات

مقتل امام باقر علیه السلام (1)

حضرت صادق علیه السلام فرمود من در آن موقعى كه پدرم از دنیا رفت حضور داشتم. به من سفارش هائى راجع به غسل و كفن و دفن نمود. عرض كردم بابا از روزى كه بیمار شده‏اى مثل امروز چهره‏ات نیكو و درخشان نبوده و هیچ اثر از مرگ در شما دیده نمی شود…

[fresh_accordion][pane title=”مقتل امام باقر علیه السلام”]

پدرم مرا صدا زد که زودتر بیا

حضرت صادق علیه السلام فرمود من در آن موقعى كه پدرم از دنیا رفت حضور داشتم. به من سفارش هائى راجع به غسل و كفن و دفن نمود.

عرض كردم بابا از روزى كه بیمار شده‏اى مثل امروز چهره‏ات نیكو و درخشان نبوده و هیچ اثر از مرگ در شما دیده نمی شود.

فرمود: پسرم نشنیدى على بن الحسین از پشت این دیوارها صدا زد محمد! عجله كن بیا.

متن عربی:

بصائر الدرجات‏ أَحْمَدُ بْنُ‏ مُحَمَّدٍ عَنِ‏ الْوَشَّاءِ عَنْ‏ أَحْمَدَ بْنِ‏ عَائِذٍ عَنْ‏ أَبِی‏ سَلَمَةَ عَنْ‏ أَبِی‏ عَبْدِ اللَّهِ‏ ع‏ أَنَّهُ‏ قَالَ‏: كُنْتُ‏ عِنْدَ أَبِی‏ فِی‏ الْیَوْمِ‏ الَّذِی‏ قُبِضَ‏ فِیهِ‏ أَبِی‏ مُحَمَّدُ بْنُ‏ عَلِیٍ‏- فَأَوْصَانِی‏ بِأَشْیَاءَ فِی‏ غُسْلِهِ‏ وَ فِی‏ كَفْنِهِ‏ وَ فِی‏ دُخُولِهِ‏ قَبْرَهُ‏- قَالَ‏ قُلْتُ‏ یَا أَبَتَاهْ‏- وَ اللَّهِ‏ مَا رَأَیْتُ‏ مُنْذُ اشْتَكَیْتَ‏ أَحْسَنَ‏ هَیْئَةً مِنْكَ‏ الْیَوْمَ‏- وَ مَا رَأَیْتُ‏ عَلَیْكَ‏ أَثَرَ الْمَوْتِ‏- قَالَ‏ یَا بُنَیَ‏ أَ مَا سَمِعْتَ‏ عَلِیَ‏ بْنَ‏ الْحُسَیْنِ‏ نَادَانِی‏ مِنْ‏ وَرَاءِ الْجُدُرِ- أَنْ‏ یَا مُحَمَّدُ تَعَالَ‏ عَجِّلْ.

منابع:نفس المصدر ج 10 باب 9 حدیث 6. /بحار الأنوار، المجلسی،ج‏46، 213

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

[fresh_accordion][pane title=”مقتل امام باقر علیه السلام”]

وصیت های امام باقر(ع) به امام صادق(ع)

حضرت صادق(ع) فرمود: پدرم در وصیت خود نوشت او را در سه جامه كفن كنم. ردائى كه زرد رنگ بود و در روزهاى جمعه با آن نماز می خواند و یك جامه دیگر و پیراهنى. عرض كردم: پدر این یكى را ننوشته‏اى. فرمود می ترسم مردم عیب جوئى كنند و بگویند در چهار یا پنج جامه پدرش را كفن نموده؛ ولى بر سرم عمامه‏اى ببند زیرا عمامه جزء كفن محسوب نمی شود. كفن آن چیزى است كه جسد را بپوشاند.

 حضرت صادق فرمود: پدرم به من سفارش كرد كه از مالم فلان مبلغ را وقف كن تا نوحه‏ سرایان در ایام حج در منى برایم نوحه‏سرائى كنند.

متن عربی:

– عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كَتَبَ أَبِی فِی وَصِیَّتِهِ أَنْ أُكَفِّنَهُ فِی ثَلَاثَةِ أَثْوَابٍ أَحَدُهَا رِدَاءٌ لَهُ حِبَرَةٌ كَانَ یُصَلِّی فِیهِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ ثَوْبٌ آخَرُ وَ قَمِیصٌ فَقُلْتُ لِأَبِی لِمَ تَكْتُبُ هَذَا فَقَالَ أَخَافُ أَنْ یَغْلِبَكَ النَّاسُ وَ إِنْ قَالُوا كَفِّنْهُ فِی أَرْبَعَةٍ أَوْ خَمْسَةٍ فَلَا تَفْعَلْ‏ وَ عَمِّمْنِی بِعِمَامَةٍ وَ لَیْسَ تُعَدُّ الْعِمَامَةُ مِنَ الْكَفَنِ إِنَّمَا یُعَدُّ مَا یُلَفُّ بِهِ الْجَسَدُ.(1)

– عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:قَالَ لِی أَبِی یَا جَعْفَرُ أَوْقِفْ لِی مِنْ مَالِی كَذَا وَ كَذَا لِنَوَادِبَ تَنْدُبُنِی عَشْرَ سِنِینَ بِمِنًى أَیَّامَ مِنًى‏.(2)

منابع: الكافی (ط – الإسلامیة)،ج‏3، 144    / الكافی (ط – الإسلامیة)،ج‏5،117

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

[fresh_accordion][pane title=”تشییع و تدفین امام باقر علیه السلام”]

مراسم تشییع و دفن امام باقر(ع) 

و امام صادق(ع) برای غسل دادن و کفن نمودن بدن مقدس پدر برخواست در حالی که اشک بر گونه اش روان بود. اشکی که از ماتم از دست دادن پدری بود که آسمان دنیا بر سر کس دیگری چون او در آن عصر از لحاظ علم و فضل و تعمق در دین سایه نیافکنده بود.

و بدن مقدس امام باقر(ع) را از حمیمه -نام مکانی خارج از مدینه بود- در میان انبوهی از مردم که تکبیر و تهلیل می گفتند حمل کردند و با سعادت کسی بود که بدن پاک امام را در آن تشییع لمس نمود…

و بدن پاک حضرت را در تشییع به سوی بقیع آوردند و برای ایشان قبری در کنار پدر بزرگوارشان امام سجاد(ع) و عموی پدرشان امام حسن(ع) حفر نمودند. و امام صادق(ع) پدر گرامیشان را در قبر جای دادند و سپس دفن نمودند. و همانا همراه ایشان علم و حلم و نیکی های به مردم نیز به زیر خاک رفت.

متن عربی:

و قام‏ الامام‏ الصادق‏ علیه‏ السلام‏ بتجهیز الجثمان‏ المقدس‏ فغسله‏ و كفنه‏، و هو یذرف‏ أحر الدموع‏ على‏ فقد أبیه‏ الذی‏ ما أظلت‏ مثله‏ سماء الدنیا فی‏ عصره‏ علما و فضلا و حریجة فی‏ الدین‏.

و نقل الجثمان العظیم من الحمیمة تحت هالة من التهلیل و التكبیر قد حفت به الجماهیر، و السعید من الناس الذی یلمس نعش الامام …

و سارت مواكب التشییع، و هی تعدد مناقب الامام أبی جعفر (ع) و الطافه‏ و عائدته على هذه الأمة، و أنتهی بالجثمان المقدس إلى بقیع الغرقد، فحفر له قبر بجوار الامام الأعظم أبیه زین العابدین علیه السلام، و بجوار عم أبیه الامام الحسن سید شباب أهل الجنة (ع) و أنزل الامام الصادق أباه فی مقره الأخیر فواراه فیه، و قد وارى معه العلم و الحلم، و المعروف و البر بالناس.

منبع: حیاة الإمام محمد الباقر(ع)، القرشی ،ج‏2،ص:392

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

[fresh_accordion][pane title=”دشمنی زید بن حسن و مسموم نمودن امام باقر(ع)”]

توطئه زید بن حسن و هشام و مسموم کردن امام باقر(ع)

ابا بصیر گفت: حضرت صادق(ع) فرمود: زید بن حسن با پدرم در مورد میراث پیامبر(ص) اختلاف داشت. می گفت من از فرزندان امام حسنم و از شما به میراث پیامبر سزاوارترم. زیرا من از نژاد فرزند بزرگترم باید میراث پیامبر را با من تقسیم كنى  و سهم مرا بدهى. پدرم سخن او را نپذیرفت.

زید شكایت به قاضى برد. براى نتیجه و جواب از طرف حضرت باقر زید بن على بن الحسین برادر حضرت باقر پیش قاضى رفت. در این رفت و آمدهاى پیش قاضى یك روز زید بن حسن بزید بن على گفت: ساكت باش پسر كنیز هندى.

زید بن على گفت بیزارم از اختلافى كه نام مادرها را ببرند. به خدا قسم دیگر تا زنده باشم با تو سخن نخواهم گفت برگشت خدمت پدرم.

گفت برادر من قسمى خورده‏ام. به اعتماد شما می دانم مرا مجبور نخواهى كرد و نا امیدم نمی كنى. قسم خورده‏ام كه با زید بن حسن صحبت نكنم. دیگر با او در مورد اختلاف حرفى نزنم جریان را توضیح داد كه براى چه قسم خورده. پدرم او را معذور داشت.

زید بن حسن غمگین شد. گفت طرف من بعد از این محمد بن على خواهد شد من با او به درشتى سخن خواهم گفت و آزارش می كنم او مرا محروم‏ خواهد كرد. زید بن حسن به مخاصمه با پدرم برخاست. گفت: برویم پیش قاضى همین كه به طرف قاضى روانه شدند پدرم فرمود: زید تو همراه خود یك چاقو دارى كه پنهان كرده‏اى؛ اگر آن چاقو گواهى كند كه حق با من است از شكایت دست بر می دارى؟ قسم خورد كه دست برمیدارم. پدرم فرمود چاقو! بگو به اذن خدا كه حق با كیست؟ چاقو از دست زید بیرون افتاد روى زمین. گفت: زید تو ستمگرى محمد باقر(ع) شایسته این مقام است. اگر او را رها نكنى ترا می كشم. زید بی هوش بر زمین افتاد. پدرم دست او را گرفته بلند كرد.

باز فرمود: زید اگر همین سنگى كه روى آن ایستاده‏ایم گواهى دهد قبول می كنى؟ گفت بلى. سنگ از زیر پاى زید چنان تكان خورد مثل این كه می خواست شكافته شود ولى طرف امام تكان نخورد. گفت: زید تو ستم روا می دارى، دست از او بردار اگر دست از او برندارى تو را می كشم. باز زید بی هوش شد.

پدرم دست او را گرفته بلند كرد. بعد فرمود زید اگر این درخت سخن بگوید و بیاید پیش من دست بر می دارى گفت بلى. پدرم درخت را صدا زد به طورى نزدیك شد كه سایه بر سر آن ها افكند. گفت تو به محمد ستم روا می دارى او شایسته این كار است. اگر دست بر ندارى ترا میكشم. زید بی هوش شد. پدرم دستش را گرفته بلند كرد. درخت به جاى خود برگشت.

زید قسم خورد كه با پدرم كارى نداشته باشد و شكایت نكند.

از همان جا پیش عبد الملك مروان رفته گفت: من پیش مردى ساحر و كذاب آمده‏ام كه نباید او را رها كنى. آن چه دیده بود برایش نقل كرد. عبدالملك براى فرماندار مدینه نوشت كه محمد بن على را دست بسته پیش من بفرست. یزید گفت اگر به تو اجازه‏ى كشتن او را بدهم خواهى كشت. قبول كرد.

وقتى نامه به فرماندار مدینه رسید در جواب نوشت: این نامه را از جهت مخالفت با دستور تو نمی نویسم ولى مایلم در مورد این دستور یك خیرخواهى‏ براى شما بكنم چون ترا دوست دارم. می ترسم از این راه گزندى به تو برسد. چون مردى را كه تو خواسته‏اى، در دنیا از او عفیف‏تر و زاهدتر و پرهیزگارتر نیست. وقتى در محراب عبادت قرآن می خواند پرنده‏ها و درنده‏ها جمع می شوند از صداى خوش او. هم چون مزامیر داود می خواند. او داناترین مردم است و مهربان ترین مردم و كوشاترین آن ها در عبادت. من شایسته نمی دانم امیرالمؤمنین درباره او اقدامى كند زیرا خداوند نعمت هیچ طایفه را تغییر نمی دهد مگر این كه آنها راه و روش خود را تغییر دهند. نامه فرماندار كه رسید از راهنمائى او خوشحال شد و فهمید كه واقعاً خیر خواهى نمود، زید بن حسن را خواست و نامه را برایش خواند. زید گفت: به والى پول داده و او را وادار باین كار نموده.

عبدالملك گفت راه دیگرى سراغ ندارى؟ زید گفت آرى اسلحه پیامبر نزد اوست شمشیر و زره و انگشتر و عصا و میراثش. بنویس آن ها را بفرستد اگر نفرستاد راه براى كشتن او باز مى‏شود.

عبدالملك به فرماندار خود نوشت كه یك میلیون درهم به محمد بن على(ع) بده و بگو تمام آثارى كه از پیامبر مانده در اختیارت بگذارد. فرماندار پیش پدرم آمد و نامه عبد الملك را خواند. پدرم فرمود چند روز به من مهلت بده.

پدرم سلاح و ابزارى تهیه نمود به فرماندار تحویل داد او نیز براى عبد الملك فرستاد. عبد الملك بسیار خوشحال شد. از پى زید فرستاد. وقتى زید آن اثاث را دید گفت: به خدا سوگند از آثار پیغمبر(ص) یك ذره نفرستاده. عبد الملك نامه‏اى براى پدرم نوشت كه تو پول ما را گرفتى ولى آن چه خواستیم نفرستادى؟

پدرم نوشت آن چه صلاح می دانستم براى تو فرستادم. می خواهى قبول كن مایل نیستى قبول نكن. عبدالملك حرف او را تصدیق نموده مردم شام را جمع كرد و گفت این آثار از پیامبر باقی مانده كه براى من فرستاده‏اند. سپس زید را گرفت و او را دربند نموده به مدینه فرستاد. به او گفت تصمیم دارم كه شركت در خون هیچ كدام از اولاد پیامبر نكنم و گر نه ترا می كشتم. نامه‏اى نیز براى پدرم نوشت كه پسر عمویت را فرستادم با او به خوبى رفتار كن.

 وقتى زید آمد به او فرمود واى بر تو زید چه كارهاى بزرگى می كنى چه از دست تو كه بر نمی آید؟ من می دانم این زین از كدام درخت جدا شده ولى مقدر چنین است واى بر كسى كه شر از او بر خیزد.

مركبى را زین كردند پدرم سوار شد وقتى پائین آمد پاهایش ورم كرده بود دستور داد كفن برایش تهیه كنند. یك قسمت از كفنش لباس سفیدى بود كه با آن احرام بسته بود. فرمود: این پارچه سفید را هم جزء كفن من قرار دهید. سه روز بیشتر زنده نبود از دنیا رفت. آن زین در نزد آل محمد است و آویزان كرده‏ایم.

زید بن حسن نیز چند روز بیشتر زنده نبود. مبتلا به دردى شد كه پیوسته ناتوان می گردید و دیوانه شد. به طورى كه نماز را ترك كرد و از دنیا رفت.

توضیح مرحوم مجلسی:

 مثل این كه یك قسمت از آخر خبر حذف شده باشد و چنین معلوم مى‏شود كه در بند نمودن زید و فرستادن او را به آن وضع یك تبانى بوده بین عبد الملك و زید تا آن آقا را سوار بر زین مسموم نمایند. به همین جهت فرمود من میدانم این زین از چه درختى درست شده چطورى نمیدانم كه آلوده بسم است ولى مقدر است كه شهادت من بر این وضع باشد. به همین جهت فرمود زین در نزد ما آویزان است تا كسى به آن دست نزند و یا در رجعت از آن كافر انتقام بگیرند.

ضمناً در این خبر اشكال دیگرى است كه مخالف تاریخى است كه قبلا در مورد شهادت امام نوشتیم و بعد نیز خواهد آمد ممكن است به جاى عبد الملك هشام بن عبد الملك بوده و نسخه برداران اشتباه نوشته ‏اند.

بخشی از متن عربی:

…فَوَیْلٌ لِمَنْ أَجْرَى اللَّهُ عَلَى یَدَیْهِ الشَّرَّ- فَأُسْرِجَ‏ لَهُ‏ فَرَكِبَ‏ أَبِی‏ وَ نَزَلَ‏ مُتَوَرِّماً فَأَمَرَ بِأَكْفَانٍ‏ لَهُ‏- وَ كَانَ‏ فِیهِ‏ ثِیَابٌ‏ أَبْیَضُ‏ أُحْرِمُ‏ فِیهِ‏ وَ قَالَ‏ اجْعَلُوهُ‏ فِی‏ أَكْفَانِی‏- وَ عَاشَ‏ ثَلَاثاً ثُمَ‏ مَضَى‏ ع‏ لِسَبِیلِهِ‏- وَ ذَلِكَ‏ السَّرْجُ عِنْدَ آلِ مُحَمَّدٍ مُعَلَّقٌ- ثُمَّ إِنَّ زَیْدَ بْنَ الْحَسَنِ بَقِیَ بَعْدَهُ أَیَّاماً فَعَرَضَ لَهُ دَاءٌ- فَلَمْ یَزَلْ یَتَخَبَّطُ وَ یَهْوِی وَ تَرَكَ الصَّلَاةَ حَتَّى مَاتَ‏.

منابع: الخرائج و الجرائح ص 230./ بحار الأنوار، المجلسی،ج‏46،331

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

[fresh_accordion][pane title=”غسل حضرت توسل ملائکه”]

ملائکه امام باقر(ع) را در بقیع غسل دادند

ابو بصیر گفت:‏ از حضرت‏ صادق‏(ع) شنیدم‏ كه‏ فرمود: مردى‏ به فاصله‏ چند میل‏ از مدینه‏ زندگى‏ می كرد. در خواب‏ دید كه‏ به او گفتند برو نماز بخوان‏ بر بدن‏ حضرت‏ باقر(ع). ملائكه‏ او را در بقیع‏ غسل‏ می دهند. آن‏ مرد به مدینه‏ آمد؛ دید حضرت‏ باقر(ع) از دنیا رفته‏.

متن عربی:

الكافی‏ عَنْهُ‏ عَنْ‏ أَحْمَدَ بْنِ‏ مُحَمَّدِ بْنِ‏ أَبِی‏ نَصْرٍ عَنْ‏ حَمَّادِ بْنِ‏ عُثْمَانَ‏ قَالَ‏ حَدَّثَنِی‏ أَبُو بَصِیرٍ قَالَ‏ سَمِعْتُ‏ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ‏ ع‏ یَقُولُ إِنَ‏ رَجُلًا كَانَ‏ عَلَى‏ أَمْیَالٍ‏ مِنَ‏ الْمَدِینَةِ فَرَأَى‏ فِی‏ مَنَامِهِ‏- فَقِیلَ‏ لَهُ‏ انْطَلِقْ‏ فَصَلِ‏ عَلَى‏ أَبِی‏ جَعْفَرٍ- فَإِنَ‏ الْمَلَائِكَةَ تُغَسِّلُهُ‏ فِی الْبَقِیعِ- فَجَاءَ الرَّجُلُ فَوَجَدَ أَبَا جَعْفَرٍ ع قَدْ تُوُفِّیَ‏.

منبع: الكافی ج 8 ص 183. /بحار الأنوار، المجلسی،ج‏46،219    

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

[fresh_accordion][pane title=”حکایتی از شیخ جعفر مجتهدی (ره)”]

آقای محمد علی مجاهدی (پروانه) می گوید : روزی در باغی به خدمت آقای مجتهدی رسیدم . آن روز حال بکا و گریه ی شدیدی داشتند. گریه های بی اختیار ایشان را بارها دیده بودم و برایم تازگی نداشت، ولی چیزی که فکر مرا مشغول کرده بود استمرار این حال گریه در آن روز بود.   بعد از مدتی که آقا آرام تر شدند علت را جویا شدم.

فرمود: آقا جان روز عجیبی است امروز در و دیوار گریه می کنند. آسمان و زمین گریه می کنند باید امروز شهادت یکی از ائمه باشد . اتفاقا یکی از روحانیون به دیدار آقا آمد و از وی پرسیدند که امروز مصادف با چیست؟ روحانی مذکور پاسخ داد به روایتی روز شهادت امام باقر علیه السلام است…

منبع: در محضر لاهوتیان-زندگی نامه عارف دل سوخته شیخ جعفر مجتهدی

[/pane] [/fresh_accordion]

[fresh_divider style=”striped”]

درباره نویسنده

YaMahdi 313